سيد محمد باقر برقعى

265

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ضرب العجل ساقى بيار باده كه هنگام كار نيست * دانم كه بهر ما و تو عمر دوبار نيست پُر كن تو از شرابِ محبّت پياله را * ضرب العجل نماى ! كه جاى قرار نيست خوش بودى ار كه يار برون آمدى ز در * در مجلسى كه گُل نبود ، پس هزار نيست جان مىكنم فدا به هواى لقاى تو * اى مه‌جبين ! تو را هوس ابتكار نيست ؟ هر روز طلعتِ تو برون آيد از حجاب * بيچاره من ، كه نزد توام اعتبار نيست هر روز و شب كه از ستمى ناله مىكنم * دانى كه مويه هست ، ولى آشكار نيست گر مىزنى به تيغم و گر مىنوازىام * ضربى به غير دست توام افتخار نيست نعمت وصال امشب اگر گذار تو افتد به منزلم * زايل شود جراحتِ اندوه از دلم اى ماه‌رو ! اگر نظرى سوى ما كنى * بيرون شود خمار و شود گوهر اين گلم از فرقت جمال تو سر تا به پاست بند * گر رخ نمايى اى مه من ! رشته بگسلم عمرم برفت وليك به‌جا ماند آرزو * مِن بعد ، آه و ناله برون آيد از گِلم « فصحت » شكايت از تو ندارد به حقّ تو * چون نعمت وصال تو آيد به محفلم غيرت خورشيد به انتظار نشستم صبا ببر تو پيامى * كه بهر خدمت جانان ستاده‌ام به غلامى اگر كه تيغ كشى بهر كشتن من مسكين * حلال باشدت ، آرى ، كه عشق را تو پيامى درِ سراچهء دل را به آب ديده بشستم * به شعر دلكشِ سعدى ، به نظم جزم نظامى بيا بيا و مرو اى كه در تمامى عالم * به‌سان غيرت خورشيد و رشك ماه تمامى اگر كه تيغ برآرى ، بِرانيم ز در خود * كجا روم ؟ به كه گويم ؟ نمانده قدرت گامى چه رنج‌ها كه كشيدم من از اجانب و دونان * به عمر خويش نديدم ، دريغ ، لذّت و كامى به جان دوست مگردان تو روز « فصحت » محزون * كه سر به خاك نهاده‌ست تا برون بخرامى